اينجا بخش جراحي بيمارستان مباشر كاشاني همدان است و در اتاق شماره يك اين بخش قرباني كوچكي خوابيده كه تا قبل از اينكه به بيمارستان بروي هرگز تصور نخواهي كرد كه عمق فاجعه تا اين اندازه سنگين و طاقتفرسا باشد، اما گويا واقعيت دارد و انكارناپذير. اين قرباني كوچك تنها 12 سال دارد و به شدت از جراحات وارده بر جايجاي بدن نحيفش ناله ميكند. اكيپي از پرستاران و پزشكان بر بالينش گرد آمده و زخمهاي بيگناهيش را به تيمار ميبندند. گويي تابلويي از وحشيانهترين نوع آزار جسمي در روبرويت نصب است، تابلويي كه نهايت زجر يك انسان را بيصدا فرياد ميزند.
بهزاد-ح پسربچهاي كه حتي نميداند و نميتواند بفهمد كه به چه جرم و چه گناهي مجازات شده است ، در حالي كه لب و زبانش را نيز سوزاندهاند و به سختي قادر به سخن گفتن است در پاسخ به اين سوال كه چرا اين اتفاق برايت افتاده است، ميگويد: ما در خانه مادربزرگم زندگي ميكنيم. خانه مادربزرگم در خضر(يكي از مناطق حاشيه اي شهر همدان) است. ولي آن روز من در خانه داييام بودم. مادرم براي انجام كاري رفت و مرا نزد زنداييام گذاشت. بعد از آن علي و مهدي با يك پيكان آمدند در خانه داييام و اجازه مرا از زنداييام گرفتند تا مرا با خودشان ببرند ولي زن داييام اجازه نداد. اما آنها به زور او را راضي كردند و گفتند ما هم مثل داداش بهزاد هستيم به ما اطمينان كنيد. با آنها رفتم. در راه به من گفتند ميخواهيم لباس و كفش برايت بخريم. بعد هم از سوپرماركت .... كه سر راهمان بود (نزديك خانه دايي) خوراكي خريدند و رفتيم خانه مهدي. علي و مهدي را از كجا ميشناختي كه به آنها اطمينان كردي؟ علي را خيلي وقت است ميشناسم. او با ما رفت و آمد خانوادگي داشت و قبلا در مغازه كابينتسازي مادربزرگم كار ميكرد ولي مهدي را نميشناختم فقط ميدانستم دوست علي است. چند روز پيش آنها بودي؟ مادرش ميگويد: سه شب ولي خودش با عصبانيت و پرخاش به مادر ميگويد: چهار شب. در اين مدت چه كار ميكرديد؟ روزها با ماشين دور شهر ميگشتيم و شبها به خانه ميآمديم و آنها شروع ميكردند به مواد كشيدن و بعد با اولين دودي كه ميكشيدند شروع ميكردند به كتك زدن من.
با چه چيز كتكت ميزدند؟ ميگويد: با چاقو، سيخ داغ كراك، با مشت و لگد، حتي هر وقت با هم دعوا ميكردند باز هم مرا ميزدند. تمام صورت بهزاد حتي روي پلكها و لب و دهانش را با سيخ داغ كراك آنچنان سوزاندهاند كه تنها شيار باريكي از چشمهايش معلوم است كه آن هم در اثر جراحت در وضعيت بسيار بدي قرار دارد. انگشتهاي دستش را با پتك شكستهاند و تمام ته سيگارهايشان را روي بدن مخصوصا قسمتهاي ..... بدن خاموش كرده و جا و اثر تزريق فراوان كراك و چاقو بر گردن و گوش و پا و ديگر قسمتهاي بدن او بسيار دردناك و دلخراش خبر از فجيعترين برخورد جنسي و جسمي را ميدهد كه حتي با وجود چند بار جراحي، هنوز در وضعيت بحراني به سر ميبرد. بهزاد در ادامه ميگويد: ميخواستند سرم را ببرند ولي چاقو كند بود نتوانستند. چه مواقعي بيشتر اذيتت ميكردند؟ هر وقت مواد بيشتر ميكشيدند به جان من ميافتادند. ميداني چه موادي ميكشيدند؟ ميگفتند كراك، گراس، تمجيزك، آنها سيخ را داغ ميكردند و مواد را با آن، آب ميكردند و ميكشيدند بعد با سيخ داغ صورت و بدن مرا ميسوزاندند. او اين نام ها را از خود آنها شنيده است. بهزاد مي گويد آنها هر وقت مواد مي كشيدند مرا لخت مي كردند و از مخرج من به عنوان جا سيگاري استفاده مي كردند . هم چنين بعد از آن مرا به حمام برده و با استفاده از صابون و شامپو به من تجاوز مي كردند. و مرا تهديد به مرگ مي كردند. يكي از فجايع رخ داده آثار بريدگي برروي بيضه هاي بهزاد است . آنها همچنين اقدام به سوراخ كردن زانوها و بازوهاي و قسمتي از شكم بهزاد با نوك تيز چاقو كرده اند.
درس ميخواني؟ تا كلاس چهارم درس خوانده و ترك تحصيل كردم. چرا؟ چون اسبابكشي كرديم يك مدت از اينجا رفتيم كرج و بعد رفتيم تهران. من هم جا ماندم.
با توجه به اوضاع روحي و جسمي بسيار نامطلوب اين قرباني بيگناه پاي صحبت مادر او نشستيم. مادر بهزاد ميگويد: سه فرزند دارم، دو دختر شانزده و چهارده ساله و بهزاد كه بچه كوچكم است. 10 سال پيش به دلايلي از پدر بچهها جدا شدم. بچهها تا چهار سال پيش با پدرشان زندگي ميكردند و از آن به بعد يكي يكي از دست نامادري فرار و به طرف من آمدند، من هم مادر بودم و نميتوانستم رهايشان كنم، درآمدي هم نداشتم. براي همين مادرم سرمايهاي جور كرد و يك كابينتسازي راه انداختيم. بعد هم علي (همين پسر كه اين بلا را سر بچهام آورده) و از آشناهاي خانوادگي ما بود گفتم بيايد اين مغازه را به خاطر بچههاي من اداره كند. علي هم پذيرفت، خود من هم در مغازه كار ميكردم. ما الان هفت سال است همديگر را ميشناسيم براي همين به او اعتماد كرديم. چند سال با هم كار ميكرديد؟ دو سه سال، بعد از آن هم رفت و آمد خانوادگيمان ادامه داشت. در مدت نبود فرزندتان با توجه به اينكه ميدانستيد با علي است چرا سراغش را نگرفتيد؟ به خاطر اينكه به او اعتماد داشتم. آيا اعتماد صرف، براي آزاد گذاشتن يك پسربچه با چند جوان آشنا كافيست؟ اين سوالي بود كه بيجواب ماند. گويا سه سال پيش در زماني كه بهزاد 9 سال داشته است به عنوان بچه خياباني تحويل بهزيستي شده است بعدا از آنجا هم فرار ميكند، آيا اين درست است؟ بله اين زماني بود كه دو تا خواهرش برگشتند پيش من. او هم به دنبال آنها دلتنگ ميشود و اقدام به فرار از خانه ميكند كه نزد ما بيايد و ماموران او را دستگير ميكنند.
و در نهايت بهزاد پسربچه دوازده ساله همداني را مجرمان در شرايطي مقابل بيمارستان مباشر رها كردند كه سر و صورت او را زير شال و كلاه موتور سواري پوشانده و به او گفته بودند اسمي از ما نبري و نگويي كه ما اين كار را با تو كردهايم فقط بگو تصادف كردهام. كه در همين گير و دار مامور بيمارستان به مجرمين مشكوك و با رويت صورت بهزاد بلافاصله دنبال آنها ميرود كه در اين حين علي- ر 22 ساله را دستگير و مهدي- ن 18 ساله متواري ميشود.در طول اين چند روز كه او در بيمارستان بوده است دادستان استان، مسئولين استانداري همدان، مسئولين نيروي انتظامي، كارشناسان ستاد پذيرش سازمان بهزيستي استان، كارشناسان پزشكي قانوني و ديگر مسئولان ذيربط نيز بر بالين اين قرباني كوچك حضور يافته اند و پرونده با دستور مستقيم دادستان در حال پيگيري است.
درحال حاضر اوضاع روحي بهزاد بسيار خراب است و هذيان مي گويد ، شب ها تا صبح مدام از خواب مي پرد و التماس مي كند كه مرا نكشيد ، سيخ داغ نه ، مرا نسوزانيد.
با تشكر از خانم ژيلا اتابكي كه اطلاعات خود را در اين زمينه در اختيار گذاشتند.