اين روزها كه مي گذرد ، درست نمي دانم بايد حسرت روزهاي از دست رفته را بخورم يا اندوه روزهايي كه در آينده تباه خواهند شد . ( اين جمله با كمي پس و پيش بخشي از يك شعر مربوط به خودم است كه به موقعش در وبلاگ آن را مي گذارم .) روزهاي آخر شهريور ، روزهاي كسالت باري است.
دلم گرفته است و عجيب مي سوزد ، براي خودم ، براي آدم هايي كه نمي دانند چرا دلتنگ هستند ، براي ساعت شماته دار كه نمي داند چرا بايد هر يك ساعت كه مي گذرد به صدا در آيد ، براي عرياني درخت ، براي قارقار كلاغ ، براي ....
اين روزها كه مي گذرد ، ديگر به هيچ چيز دلخوش نيستم ، نه به صداي جيرجيرك ها ، نه به نگاه كردن به آيينه ، نه به سكوت شب ، نه به ....
اين روزها كه مي گذرد ، احساس مي كنم بيش از گذشته تنهايم . دلم مي خواهد سر به كوه بگذارم و تنهاييم را با كوه و سنگ هايش نجوا كنم يا فرياد بكشم.
درست نمي دانم ، اما شايد بيش از همه اين عبارت از ذهنم عبور مي كند كه :
برگ از درخت خسته شده است ، پاييز بهانه است
اين روزها كه مي گذرد .....