حالا يكي دوهفته اي هست كه كمتر مي نويسم . شايد يك اتفاق طبيعي باشد . براي آنكه معتقدم هميشه وقتي مي خواي چيزي بنويسي يا چيزي بگويي بايد حرفي براي گفتن داشته باشي و گر نه چه فرقي مي كند كه بگويي يا نه .در اين بازار شلوغ دست نوشته ها ، يادداشت ها ، سياه ها ، قلم زني ها و ....... بايد خيلي حرفت حرف باشد كه بتواند مخاطب پيدا كند . بگذريم . شايد لااقل گفتن برخي حرف هادر اين فضا آدم را آرام تر كند . جشنواره ادبي استان كه امسال به وضع افتضاح برگزار شد ، گويا باعث شده بچه هاي ادبيات استان كمي به خود بيايند و حداقل در حد يك بيانيه كوچك هم كه شده اعتراض خود را به اين رخداد و رخداد هاي مشابه نشان دهند . مي داني براي استاني هم چون همدان كه قدمتي به درازاي تاريخ دارد ، خيلي تاسف انگيز است كه فرهنگ و هنر آن به اين روز بيافتد . من هم مطلبي نوشته ام كه فعلا در صف چاپ در يكي از نشريات محلي به سر مي برد و درست نمي دانم كه چاپ مي شود يا نه . نمي خواهم زياد بنالم ، اما گاهي درد ها آنقدر سنگين است كه تو نمي داني چه بايد بكني و حرف زدن از آن تنها به ناليدن شبيه مي شود .....!!!؟؟؟ با اين همه دست بچه هاي باد و باران هم درد نكند كه در اين بلوشو بازار حداقل در يك مراسم هر چند كوچك ۸ مارس را يادآوري كردند تا يادمان نرود كه علت وجود زن ، علت وجود بشر است . و حرف آخر اينكه با وجود موسيقي ضعيف و نا مفهوم بودن صداي كلي ، گوش سپردن به سرود جديد جنبش زنان خالي از لطف نيست.
سرود جديد جنبش زنان ايران در سايت زنستان
همه ی خواهران من ...!؟
حالا که چند روزی از فضای نت دور بودم ، آنقدر سرم شلوغ بود و آنقدر حرف برای گفتن دارم ، که نمی دانم از کجا بگویم و کدام یک مهم تر است ؟ چند روزی کارگاه داشتیم . کارگاه تجیز منابع برای سازمان های غیردولتی . از لحاظ امکانات کمی در مضیغه بودیم ولی همه ی شرکت کنندگان از کل کارگاه راضی بودند . پدارم موسوی تسیهل گر کارگاه بود و من و زهرا کوکبیان( از بچه های تشکل هآی همدان ) کمک تسیهل گر . پدارم که مثل همیشه فوق العاده بود و برای من و زهرا هم تجربه ی ارزشمندی بود . سه نفری کار گاهی هم در مدرسه شبانه روزی الزهرا روستای حسین آباد ( از توابع شهرستان بهار ) داشتیم . موضوع کارگاه در رابطه با عدالت بود و قرار بود بچه ها به سوال پرسش مهر امسال که در راستای شعار عدالت خواهی دولت است پاسخ دهند. فارغ از آنکه بخواهم در رابطه با کلیت این اتفاق نظر بدهم تنها می توانم به این نکته اشاره کنم که شنیدن حرف دختر بچه هایی که بی عدالتی را با گوشت و پوست خود درک کرده اند ، خیلی شنیدن دارد....!؟ کجای دنیا دختر ۱۲ ساله باید به خانه ی مردی ۳۲ ساله برود و در سنی که باید بازی کند ، مشغول بچه داری شود ... !؟ می دانی وقتی می شنوی بردار بزرگتر دانشجو !!!؟؟؟ از آمدن خواهر به مدرسه جلو گیری می کند و مدیر مدرسه هر چه تلاش می کند متهم است به دخالت در زندگی مردم و هزار یک چیز دیگر ..... اینجا تنها آن
دختر بچه نیست که می سوزد ، کل جامعه به هیزم جهالت محض در آتش خواهد سوخت ....!!!؟؟؟! کاهش می آمدید و می دیدی که چگونه این دخترکان زندگی های پر از تبعیض و بی عدالتی خود را به نمایش می کشیدند. چگونه در شعر ها و دست نوشته های خود از ناملایمات زندگی می گفتند و فارغ از آنکه دنبال رنگ لباس سال باشند یا دنبال آنکه بدانند کدام عروسک تازه به بازار آمده است ، دغدغه ی آن را دارند که آیا سال آینده یا نه ماه دیگر باز هم می توانند به مدرسه بیایند و سال سومی ها بیشتر از بقیه در هراس باشند برای آنکه سال دیگر دبیرستانی هستند و رفتن به دبیرستان یک اتفاق بزرگ است که برای خیلی ها پیش نخواهد آمد ..... !!؟؟ نمی دانم گاهی حرف زدن خیلی سخت است . شاید باید رفت و از نزدیک دید یا شاید ..........حرف های دیگری هم بود که باشد برای وقتی دیگر . تنها همین که :خدایا مرا کمک کن یادم نرود فریبا ، زینب ، فائزه ، سمیه و ...... همه خواهران من هستند و من باید آنچه که در توان دارم و آنچه که از دستم بر می آید برای خانواده ام کوتاهی نکنم و یک شعر از سمیه نعمتی یکی از همین ناز گل هایی که گاه در اوج شکفتن مجبور به پرپر شدن هستند :
من یک کلاغ بودم به روی دست پاییز
نگاه خشک من خیس
کنار فصل جالیز
من آرزو کرد مهتاب را بیابم
روی بال سیاهم
یک آسمان بپاشم
آن روز آن مترسک
مهتاب را به من داد
یک خوشه از کلاهش مرا به دام انداخت