در حالي كه داد رييس جمهورمان گوش همه را كر كرده كه ما حاضر به تبادل ناظر با اروپا در زمينه حقوق بشر هستيم ، خبر صدور حكم اعدام دختري هجده ساله به جرم دفاع از خويش خيلي جالب است .
نازنين، دختر هجده ساله ايراني، در سن هفده سالگي، جواني را که قصد تجاوز به او را داشت، کشت و به اعدام محکوم شد. دختر جوان مي گويد که او و يکي از برادرزاده هايش که آن زمان شانزده ساله بود، با دوست پسرهايشان با موتور به گردش رفته بودند و در مکان متروکي توقف مي کنند. در همان موقع سه جوان ديگر که اعتراف کرده اند که قصد تجاوز به آن ها را داشته اند، با حالتي تهديد آميز به آن ها نزديک مي شوند. دو پسري که همراه دخترها بودند، فرار مي کنند و آن ها را تنها مي گذارند.
طبق گفته هاي نازنين در دادگاه، او چاقويي را که در جيبش داشت، براي دفاع از خود و برادرزاده اش، بيرون مي آورد. اما آن سه جوان، حتي پس از زخمي شدن يکي از آن ها، دست از حمله به آن ها بر نمي دارند و نازنين ضربه ديگري وارد مي کند. آخرين ضربه منجر به مرگ جوان مي شود. نازنين در مقابل دادگاه از خودش دفاع مي کند: "من نمي خواستم او را بکشم، نمي دانستم چکار بايد بکنم، هيچ کس به کمک ما نيامد."
و اين شايد يكي از موارد بسياري است كه در دادگاه هاي ايران اتفاق مي افتد و مردم هم در بيشتر اوقات سكوت پيشه مي كنند ، مبادا كسي به آن ها حرف تندي بزند، مبادا كه موقعيت آن ها به خطر بيافتد و ....... در ايران ممکن است يک متهم به دلايل مختلفي به مرگ محکوم شود: قتل، سرقت مسلحانه، قاچاق مواد مخدر و حمل کردن دست کم پنج کيلوگرم ترياک، زناي محصنه، همجنسگرايي و تغيير مذهب . و ما هنوز اصرار داريم كه حقوق بشر به طور كامل در كشور ما به اجرا در مي آيد و اگر باور نداريد بياييد و ببينيد . فكر مي كنم همين قدر كه ما داريم مي بينيم كافي باشد ....!!؟؟
راستي گناه نازنين چيست ...!؟ داشتن دوست پسر ، دفاع از خود ، نداشتن سن قانوني ، همراه داشتن چاقو يا ..... !؟ گاهي حتي نمي دانم كه اين قوانين را از كجاي اسلام در آورده اند !؟ مگر نه آنكه در برابر ظالم بايد ايستاد !؟ پس چرا ...!؟ براستي گناه نازنين چيست !!؟؟
امروز مي خوام براي اولين بار يكي از داستان هام رو منتشر كنم . اون هم تو فضاي وبلاگم. تا امروز دليل محكمي براي خواندن يا منتشر كردن داستان هام براي ديگران نداشتم . هنوز هم ندارم . شايد همين طوري دارم اين كار را مي كنم شايد هم ....... دلم مي خواد بچه هايي كه اهل داستان و ادبيات هستند نظرشون رو بهم بگن. نگفتن هم مهم نيست . راستي چند وقت پيش آقاي باختري رو ديدم . مي گفت آدرس وبلاگت افتضاحه !؟؟ از اين طولاني تر نمي تونستي آدرس بسازي !؟ فكر مي كنم حق با اون باشه . ولي باور كنيد هر چي آدرس انتخاب كردم ، يكي ديگه زودتر از من اون رو ثبت كرده بود . من هم مجبور شدم از اين آدرس استفاده كنم . شايد در آينده نزديك يه فكري براش كردم.....!؟ و اما داستان ....
« تيتري براي روزنامه ها »
نزديك عصر بود . تازه از خواب بيدار شده بودم. تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. تاسلام كرد ، او را شناختم. آقاي احمدي بود. بعد از حال و احوال كردن ، گفت : « پدر مرتضي همين چند دقيقه پيش به من زنگ زد و گفت مرتضي غيبش زده و از من خواست تا بروم منزل آنها ، شايد بتوانم كمك شان كنم . تو هم اگر خواستي يك سر بيا آنجا ، بد نيست . اين را گفت و بعد خداحافظي كرد . گوشي را گذاشتم . لباس هايم را پوشيدم و از خانه زدم بيرون. قبلا يكي ، دو بار آنجا رفته بودم . سر كوچه كه رسيدم ، ديدم آقاي احمدي با پدر مرتضي و يكي دو نفر ديگر جلوي در ايستاده اند. مشغول صحبت بودند . جلوتر رفتم . سلام كردم و با تك تك شان دست دادم . ماجرا را جويا شدم . مرتضي مشغول گوش دادن به راديو است . راديو آواز پخش مي كند .آن سوي اتاق مادراش نشسته و سبزي پاك مي كند . مرتضي از مادر آب مي خواهد . حتما تشنه است . مادر به آشپزخانه مي رود تا برايش آب بياورد . اما وقتي برمي گردد ، مرتضي در آنجا نيست . گمان مي كند كه رفته دستشويي . مي نشيند تا برگردد . اما نه خبري از او نيست . سراسيمه همه جاي خانه را مي گردد . به سمت كوچه مي آيد . در را باز مي كند . نگاهي به كوچه مي اندازد . دو تا از زن هاي همسايه توي كوچه نشسته اند . سراغ مرتضي را از آن ها مي گيرد . آنها هم او را نديده اند. تقريبا نيم ساعت است كه توي كوچه نشسته اند . يعني ممكن است او رفته باشد بيرون !؟ اصلا كجا مي تواند رفته باشد !؟ بر مي گردد بالا . آواز راديو هنوز تمام نشده است . چاره اي نيست . زنگ مي زند مغازه ي پدر مرتضي و ماجرا را برايش مي گويد.
چند نفر ديگر هم اضافه شده اند . آقاي احمدي دارد ماجراي صبح را با آب و تاب براي شان تعريف مي كند . دو نفر ، دو نفر در گوش هم پچ پچ مي كنند . صبح هم بچه ها در گوش هم پچ پچ مي كردند . ترسيده بودند . ساعت اول بود . طبق برنامه ديني داشتيم. هميشه درس دادن ديني برايم خيلي سخت است تازه چي؟آن هم وقتي كه مجبور هستم راجع به خدا حرف بزنم . آخر به يك بچه هشت ، نه ساله چگونه مي توان فهماند كه خدا چيست ؟ آدم بزرگ ها با كلي استدلال و دليل و منطق نفهميده اند يا بهتر بگويم او را درك نكرده اند چه برسد به اين بچه ها ....! راستي شما تا به حال خدا را ديده ايد ؟ شده است تا به حال فكر كنيد كه خدا يك چيز سر كاري است يا نه ؟ تا به حال فكر كرده ايد ممكن است خدا با قدرتي كه دارد ، مردم را سر كار بذارد ؟ و يا .... نمي دانم چرا بعضي وقت ها فكر مي كنم اين مثبت بي نهايت و منفي بي نهايت كه ما در رياضيات از آن ها استفاده مي كنيم ، همان خداست . حاضر هم هستم براي هر كس كه قبول ندارد اثبات اش كنم . البته با فرمول رياضي ، نه . شايد تنها يك فرق داشته باشد ، آن هم اين كه خدا اسم اش خداست و آن اسم اش مثبت و منفي بي نهايت .
بچه ها آرام نشسته بودند . مرا نگاه مي كردند و منتظر بودند تا درس را شروع كنم . حتما چند دقيقه اي گذشت ، درست نمي دانم !؟ بلند گفتم : « بچه ها امروز مي خواهيم راجع به خدا با هم حرف بزنيم . كسي كه من و شما ها و هم موجودات را خلق كرده اسم اش خداست . ـ چه دروغ بزرگي داشتم مي گفتم . نه فكر نكنيد من خدا را قبول ندارم اما كي گفته آن كه ما را خلق كرده اسم اش خداست ؟اين اسمي است كه ما برايش گذاشته ايم . شايد اسم ديگري داشته باشد . مثلا مثبت يا منفي بي نهايت . ـ با دست توي حياط را نشان دادم و به باغچه اشاره كردم و گفتم :« آن درخت ها و گل ها را نيز خدا خلق كرده است .» بچه ها از سر و كول هم بالا مي رفتند . مي خواستند از توي پنجره حياط را تماشا كنند . شايد مي خواستند خدا را ببينند !؟ دلم مي خواست بدانم چه تصوري از خدا دارند !؟ اما بر خلاف همه مرتضي ساكت بود . يعني تقريبا هميشه ساكت بود . مرتضي نابيناي مادر زاد است . و اين خيلي سخت است وقتي تو از جنس ديگران باشي ، خالق تو با آن ها يكي باشد اما با ديگران فرق داشته باشي !؟ آن هم يك فرق بزرگ ....!؟ اوايل مدرسه هم ثبت نامش نمي كردند . با اسرار من آقاي احمدي او را ثبت نام كرد . شايد هم دلش برايش سوخت . نمي دانم ؟ اما از وقتي كه آمده مدرسه اوضاع روحي اش بهتر شده . بچه ها هم هوايش را دارند . معمولا هم ساكت است ، اما استعداد عجيبي در درس رياضي دارد . اصلا نمي شد بچه ها را ساكت كرد . بخاطر همين با بچه ها رفتيم توي حياط . توي حياط هم داشتم راجع به خدا حرف مي زدم كه يك هو يكي از بچه ها گفت : « آقا ، مرتضي نيامد توي حياط . توي كلاس ماند. » بار اولش نبود . اما نمي دانم چرا به يك باره دلم شور مرتضي را زد . به بچه ها گفتم شما اينجا باشيد ، تا من بروم و مرتضي را بياورم . سريع خودم را به كلاس رساندم. توي راه همه اش يك صداي عجيبي شبيه صداي گريه توي گوشم مي پيچيد . شايد صداي گريه ي مرتضي بود . نمي دانم ، حالا مهم نيست . فقط گاهي كه به آن صدا فكر مي كنم ، كمي اذيت مي شوم . به كلاس كه رسيدم ، مرتضي نبود !؟ فهميدم كه دلشوره ام ، بيخود نبوده . تمام مدرسه را زير و رو كرديم . اثري از مرتضي نبود كه نبود . بيرون هم نمي توانست رفته باشد ، چون در مدرسه قفل بود . تازه ما هم توي حياط بوديم . بچه ها ترسيده بودند . فقط با هم پچ پچ مي كردند . حق هم داشتند . اينها كه اكثرا پا به سن گذاشته اند ـ حتي آن پيرمرد كه آفتاب لب بوم است ـ ترسيده اند ، چه برسد به آنها . حالا مامور ها هم آمده اند . صبح هم من گفتم :« مامورها را خبر كنيم. » آقاي احمدي گفت : « نه ، سابقه مدرسه را خراب مي كند . هر گوري رفته باشد پيدايش مي شود . » يعني جايي بود كه ما نگشته باشيم !؟ راستش را بخواهي يكي از بچه ها مي گفت : « پشت در كلاس بوده و ديده كه مرتضي دارد گريه مي كند . يك دفعه يك نور زرد از لابه لاي ميله هاي پنجره ـ كه بي شباهت به ميله هاي زندان هم نيست ـ تابيده پايين و مرتضي از آن نور گرفته و رفته بالا . » ما باور نكرديم . آخر تنها او بود كه چنين صحنه اي را ديده بود. خب باورش هم سخت بود . آقاي احمدي مي گفت : « خيالاتي شده ، از بس اين روزها تلويزيون از اين كارتن هاي تخيلي پخش مي كند . همه اش چرت است .» اين را مي گفت ، اما خودش آمده بود كنار من ، نشسته بود و مي گفت : « حتما كار ، كار اجنه هاست . من خودم قبلا توي همين مدرسه با يكي، دوتا از آنها برخورد داشته ام ، اما حساب شان را گذاشتم كف دست شان . خيلي وقت بود كه پيداي شان نبود . مثل اينكه دوباره سر و كله شان پيدا شده است . دوستي دارم كه خيلي خوب بلد است از پس آن ها برآيد ، بايد به او زنگ بزنم .» تا وقت گير مي آورد از اين گونه مسائل براي آدم تعريف مي كند . اينجا هم چو افتاده كه كار ، كار اجنه هاست . يكي از زن هاي محله در حالي كه يك منقل پر از ذغال در دست دارد ، به سمت جمعيت مي آيد و از ظرف كنار منقل ، توي سيني ، كمي اسپند بر مي دارد ، روي ذغال ها مي ريزد و بلند صلوات مي دهد . جمعيت صلوات مي فرستند . مي گويد : « براي دور كردن اجنه ها خوب است .» زن ديگري در حالي كه گوش بچه اش را گرفته و تاب مي دهد به او مي گويد :« فلان فلان شده مگر نگفتم از خانه نيا بيرون . مي خواهي اجنه ها تو را هم با خود ببرند .بيچاره آن گربه سياه روي ديوار كه نه راهي براي فرار داشت و نه مي توانست آنجا بياستد . حسابي زخم و زيلي شد . مادر مرتضي هنوز دارد گريه مي كند و صداي گريه اش از توي خانه به گوش مي رسد . باز هم همان صداي صبح توي گوشم مي پيچد . صداي جيغ بلندي به يك هو همه ي حواس ها را به خود جلب مي كند . انگار كسي از ترس جيغ كشيده باشد . طفلكي محمد صبح آنقدر ترسيده بود كه جيغ هم نمي توانست بكشد . به كلي بند رفته بود . فقط با دست از توي حياط كلاس را نشان مي داد . من و آقاي احمدي به سرعت به سمت كلاس رفتيم . بچه ها هم به دنبال مان . يكي از مامور ها جلو مي آيد و مي گويد :« من و پدر مرتضي مي رويم بالا ، ببينيم چه خبره . لطفا شما همين جا بمانيد . وقتي به كلاس رسيديم ، مرتضي صحيح و سالم سر جايش نشسته بود و انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. چهار ، پنج دقيقه گذشت يا شايد هم بيشتر . شايد فكر كرديم كه زمان گذشت . ما فقط مرتضي را نگاه مي كرديم . بوي خوبي مي آمد . شايد از گل هاي توي حياط بود . من گل مريم را خيلي دوست دارم . گاهي وقت ها مرتضي برايم گل مريم مي آورد . الان هم دارم همان بوي صبح را استشمام مي كنم . اما حتما از گل هاي حياط ديگر نيست . مرتضي مثل صبح دوباره برگشته . هيچ كس درست نمي داند چه اتفاقي افتاده است . حرف نمي زند . صبح هم هر كاري كرديم به حرف نيامد . زن همسايه باز اسپند دود مي كند و صلوات مي دهد . جمعيت صلوات مي فرستند . يكي دارد دور سر مرتضي قرآن مي چرخاند . زن همسايه انگشتش را با اسپند سياه مي كند و به پيشاني مرتضي مي مالد و مي گويد :« طفل معصوم از ترس ديدن اجنه ها زبانش بند آمده است .» ـ يعني مي شود آدم بدون چشم هم اجنه ها را ببيند . ـ تقريبا همه پذيرفته اند كه دست اجنه ها در كار بوده است . مردي با هيكل درشت و سبيل هاي تاب داده و از بناگوش در رفته آن طرف كنار پدر مرتضي ايستاده و دارد با او حرف مي زند . جسته و گريخته چيز هايي مي شنوم . انگار مي گويد :« بايد مرتضي را ببريد پيش يك دعانويس خوب تا برايش دعايي بنويسد . بلكه از شر جن ها در امان شود . » در اين ميان آقاي احمدي هم چند تا گوش مفت پيدا كرده و دارد ماجراهايي را كه با جن ها داشته ، براي آن ها تعريف مي كند .
امروز صبح يكي آمده است مدرسه و يك اعلاميه داده به آقاي احمدي . اعلاميه روي ميز دفتر است ، آن را برمي دارم . بالاي اعلاميه جمله «تنها اوست كه مي ماند » نوشته شده است . سمت چپ ، عكس مرتضي و سمت راست اسم مرتضي است كه با خط درشت نوشته اند . زل مي زنم به عكس مرتضي . صدايي در سرم مي پيچد . درست شبيه همان صداي كه ديروز مي شنيدم . فكر مي كنم ، ديگر بايد پذيرفت كه مرتضي مرده است و علت مرگ او جن ها بوده اند . اما تيتر خوبي خواهد بود براي روزنامه هاي فردا ، « مرگ يك نوجوان نابينا به دست جن ها » . شايد اگر من يك روزنامه نگار بودم اين گونه تيتر مي زدم « مرگ يك نوجوان نابينا به دست مثبت و منفي بي نهايت » . يادم باشد سر راه ، وقتي خواستيم برويم سر خاك ، حتما گل مريم بخرم .
منطقه ممنوعه دانستني ها .... !؟
هميشه از بچگي برخي مسائل براي ما به شكل تابو در آمده است . دانستن راجع به آن موضوع ها هميشه جزو "منطقه ممنوعه دانستني ها!؟ " هست . هيچ گاه نبايد سراغ آنها برويم و اين به اعتقاد من آغاز انحطاط است. چند روز پيش به يك از مطالب برخورد كردم كه براي من بسيار جالب بود . تصميم گرفتم اين مطلب رو در اينجا بياورم . تا اون جايي كه خبر دارم بسياري از خانم ها خود به اين موضوع به عنوان يك ضعف نگاه ميكنند!؟ حالا چرا بايد از خودشان پرسيد ....!؟ اما آنچه كه مهم است اين كه بدانيم اطلاعات صحيح در مورد مسائل مختلف به ما كمك مي كند تا به نگاه مان به دنياي پيرامون خويش نگاهي متفاوت تر از آنچه كه امروز داريم، باشد ...... !؟
عادت ماهانه ي زنان ، تاريخچه فرهنگي خاصي دارد . در تمدن هاي بسيار كهن ، عادت ماهانه به دلايل متعدد از جمله هماهنگي با نظم كيهاني و اهله قمر ، قدرتي كه جوامع كهن براي خون قائل بودند و اين كه اين تنها خوني است كه جاري شدن آن ملازم با خطري نيست و برعكس با باروري پيوند دارد ، و به دليل اهميت باروري و توليد مثل ، از دلايل تقدس يافتن زنان بوده و در شروع آن آيين هايي ويژه به اجرا در مي آمده است . نخست ، زمان شروع اولين عادت ماهانه كه آغاز هماهنگي كيهاني است و با برگزاري آيين هايي همراه بوده است و در برخي منطق جهان ،با شروع اولين عادت ماهانه جشن هاي بزرگ برپا مي شد . و گاه حتي ۱۰ هزار نفر در اين جشن ها شركت مي كردند . دوم ، خون ريزي مربوط به ازاله ي بكارت كه ورود به يك سطح بالاتر هستي شناختي است . سوم ، عادت ماهانه معمول كه هماهنگي تن زن را با تن جهان حفظ مي كند . چهارم ، خونريزي مربوط به وضع حمل كه قدرت آفرينندگي مادي زن را به كمال مي رساند . پنجم ، يائسگي كه دوران آزاد شدن تمامي نيروهاي مثبت زن و خلاقيت روحي اوست . "جودي گراهن " معتقد است : با سلطه ي اصل پدري به مثابه ي ايده اي كيهاني ، اين آيين ها زوال يافتند و به تدريج سخن گفتن در اين باره به نوعي تابو تبديل گشت . خون در جامعه پدر سالاري گر چه هم چنان نماد قدرت باقي مي ماند ، اما صرفا در شكل منفي آن يعني جنگجويي تجلي مي يابد......
از دنياي قديم آن چه باقيمانده آيين هايي است كه تا همين اواخر در مناطق جنوبي هند هم چنان برگزار مي شد ، و نيز اشعار غنايي سافو ، شاعره يوناني قرن ششم پيش از ميلاد كه در آن ها ، مانند ترانه هاي نوجوتني آلكمان ، شاعر اسپارتي معاصرش ،بر وجود جشن هاي آييني مربوط به بلوغ دختران تاكيد مي شود ، جشن هايي كه مستلزم آموختن رقص و آواز به آنها به قصد آماده كردن شان براي ورود به عرصه بلوغ بود.
برگرفته از كتاب فرهنگ نظريه هاي فمينيستي ، نويسنده : مگي هام ، ترجمه ي :فيروزه مهاجر، نوشين احمدي خراساني ، فرخ قره داغي ، نشر توسعه ،۱۳۸۲