تبليغاتX
دست نوشته هاي مهرداد حمزه
حرف های ناگفته ، دست نوشته هاي تنهایی ،وا گويه هاي دل تنگی

دلم مي خواهد بنويسم ، دلم مي خواهد با كسي حرف بزنم ، دلم مي خواهد آوازي بخوانم، ترانه اي يا شعري ، دلم مي خواهد فرياد بكشم ، دلم مي خواهد .... درست نمي دانم !؟ اما احساس مي كنم بايد بگويم ، بايد باشم ، بايد بنويسم ، بايد حرف بزنم ،‌بايد..... !؟ البته بايد كلمه ي قشنگي نيست اما بايد .... !؟ مي داني خيلي خسته ام و كمي بي حوصله ، شايد نوشتن اين كلمات كمي آرامم كند شايد هم نه ... !؟ شايد برعكس بايد كلمه ي قشنگي است ! تو اين گونه فكر نمي كني ... ؟  پاييز هم دارد آرام ، آرام تمام مي شود و فصلي ديگر در راه است . زمستان كه مي شود احساس مي كنم سرما در آدم ها موجب رخوت مي گردد ! امروز يكي از بچه ها بروشوري به من داد ، مربوط بود به سالروز تولد شاملو كه هفته پيش بود ،‌خيلي قشنگ نبود شايد هم اصلا قشنگ نبود . اما شعري كه براي داخل بروشور انتخاب كرده بودند زيبا بود .  شعر " ترانه ي بزرگ ترين آرزو "‌ قطعا خيلي ها اين شعر را خوانده اند و لذت برده اند . با اين همه دلم مي خواهد قطعه اول آن را اينجا بياورم :

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

        هم چون گلوگاه پرنده يي،

هيچ كجا ديواري فرو ريخته بر جاي نمي ماند.

ساليان بسيار نمي بايست

                                     دريافتن را

كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني ست.

كه حضور انسان

                          آباداني ست.

................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1:6  توسط مهرداد حمزه  | 

او يك طناز واقعي بود

مي خواهم وبلاگم حد و مرز داشته باشد . مي خواهم كمي جدي تر به اين مقوله نگاه كنم . فكر مي كنم حرف هايي كه مي نويسم بايد ارزش خواندن داشته باشد. از تكرار بپرهيزيم و..... مي داني اين روز ها وقتي اتفاقي مي افتد به هر وبلاگ داراي هويت كه سر مي زني از آن اتفاق سخن مي گويد . گاهي حتي متن خبر ها هم يكي است و اين اتفاق ميموني نيست . اين موضوع بحث مفصلي مي طلبد و به نظرم جا براي صحبت بسيار دارد ...... با اين همه اين روزها كه يكي پس از ديگري آدم ها ما را تنها مي گذارند تا در تنهايي خويش غرق شويم ، دلم نيامد چيزي از منوچهر نوذري ننويسم و آرام از كنار مرگ او عبور كنم . انساني كه طنز را مي فهميد ، باطنز زندگي كرد و با طناز آرام گرفت . او يك طناز واقعي بود .طنز در جامعه ما كه مشكلات بيداد مي كند نقش به سزايي مي تواند ايفا كند . و اين  كار را براي كساني كه در عرصه ي طنز فعاليت مي كنند خيلي دشوار خواهد كرد .تازه آن هم با وجود اين همه خط قرمز ....!!؟؟ اما نوذري خوب از پس همه ي اين ها برآمد . به نظرم او توانست  تاحد زيادي جايگاه طنز در ايران را بالا ببرد و به شناخت صحيح مردم ايران از طنز كمك كند . جزو معدود افرادي هم به شمار مي رود كه در چند شاخه موفق بود . روحش شاد و روانش پر رهرو باد .

 


چادري به نام حقوق بشر

مي خواستم گزارش مفصلي تهيه كنم ، اما نشد . با همه ي نمي شود چيزي هم ننوشت . بچه هاي تشكل باد و باران  به مناسبت روز جهاني حقوق بشر چادري به مدت يك هفته علم كرده بودند و با دادن جزواتي به مردم كه حاوي اشعاري در مورد حقوق بشر و متن كنوانسيون حقوق بشر و بخشي از قانون مدني ايران بود  ،  اين روز را گرامي داشتند . اين چادر كه در ميدان آرامگاه بوعلي سيناي همدان نصب شده بود ، در اين چند روز با واكنش هاي جالبي از سوي مردم مواجه بود .من كه خيلي از حركتشان لذت بردم . عصر شنبه مصادف به روز جهاني حقوق بشر هم كه روز آخر چادر بود همه در جلوي چادر جمع شده بودند . قرار خاصي در بين نبود . اما بچه ها به خاطر اين روز بزرگ كبوتري را آزاد كردند و چند تا عكس ياد گاري هم گرفتند.  دست همه ي بچه هاي باد و باران درد نكند . 

در قسمتي از جزوهي باد و بارانيان  اين شعر آمده است :

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن ، توان ديدن و گفتن

توان اندوهگين و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل

توان گريستن از سوداي جان

توان  گردن به غرور افراشته

در ارتفاع شكوهمند فروتني

توان جليل بدوش بردن بار امانت

و توان غمناك تحمل تنهايي

تنهايي

           تنهايي عريان

انسان ،

           دشواري وظيفه است

  

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 4:8  توسط مهرداد حمزه  | 

گاهي فكر مي‌كنم ، آدم ها توي ايران خيلي تنها هستند . البته آدم ذاتاَ تنهاست .  و تنهايي هم عالم خود را دارد . اما ما در ايران از وقتي كه متولد مي شويم يك خط قرمز برايمان مي كشند و از همان موقع ارتباط خود را با نيمي از جامعه به نام جنس مخالف از دست مي دهيم . و تو حق نخواهي داشت احساست را به آن ها بيان كني .  تو حق نداري با آن ها غير از ضروريات صحبت ديگري بكني و..... پس از آن هم تازه حصار ها يكي پس از ديگري دورت را فرا مي گيرد . عرف ،‌ حيا ، نجابت ، خويشتن داري و هزار و يك حصار ديگر سدي خواهند بود براي آنكه تو از نزديك شدن به آدم ها دور بماني . مي داني آدم هايي جامعه ما عصيان گري را خيلي بد مي دانند ، در حالي من فكر مي كنم آدم هايي عصيان گر چقدر بزرگ هستند . آدم هايي كه قدرت شكستن تمام حصار هاي دور و بر خويش را دارند !؟قالب نمي گيرند !؟ از روي عادت زندگي نمي كنند .....!؟ اما ما كمتر ياد گرفته ايم كه عصيان كنيم و براي همين هميشه تنهاييم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 2:56  توسط مهرداد حمزه  | 

امروز ، سومين روزي بود كه از خانه بيرون نرفتم . البته شب ها دوري در خيابان زده ام .خيلي حوصله ندارم. هزار كار نيمه تمام دارم ، كه همين طور مانده است . براي من كه يك كنشگر هستم و مي خواهم يك كنشگر در جامعه باقي بمانم زياد اوضاع خوبي نيست . اما چه بايد كرد !؟‌دلم مي خواهد بروم جايي دور و مدتي با خودم خلوت كنم . احساس مي كنم هر آدمي در زندگي شخصي خودش نياز دارد كه گاهي براي مدتي چند از بقيه كمي فاصله بگيرد و در خلوت خويش زندگي را مرور كند و شايد آينده را ...... !؟ درست نمي دانم . اما خيلي خسته ام . تنها شايد صداي پرطنين شاملو است كه با اشعار زيباي حافظ در اين نيمه شب مرا آرم مي كند . در زندگي بيش از همه افسوس نديدن دو نفر را بيشتر بقيه خورده ام . يكي شاملو و ديگري گلشيري ........ چيزي به صبح نمانده است . فردا حتما بايد بروم بيرون . اما از ديدن آدم هاي تكراري هراس دارم . آدم هايي كه مانند مورچه صبح تا شام در جستجوي نان هستند و در هم مي لولند . روزمره گي محض ....!؟‌ به قول شاملو :
دوره مي كنيم

شب را و روز را

هنوز را ......!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:36  توسط مهرداد حمزه  | 

دهم آذر ماه ( اول دسامبر )مصادف بود با روز جهانی مبارزه با ایدز ، در زير نوشتاري كوتاهي در رابطه با اين پديده شوم از نظرتان خواهد گذشت.منتظر نظرات شما دوستان هستم .

 

سواد جنسي ، راهي براي مبارزه با ايدز

 

در سپتامبر 2000 ميلادي ، رهبران جهان در نشست سران سازمان ملل متحد درباره توسعه اهداف هزاره در مورد يك سلسله اهداف زمان بندي شده و قابل     اندازه گيري شامل مبارزه با فقر ، گرسنگي ، بيماري ها‌، بي سوادي ، تخريب     محيط زيست ، نابرابري جنسيتي ، و نيز ايجاد يك مشاركت جهاني براي توسعه به توافق  رسيدند و قرار بر اين شد كه همه ي دولت ها تمام تلاش خود را مبني بر به نتيجه رسيدن شاخص هاي اين اهداف تا سال 2015 ميلادي به انجام برسانند. در اين راه نيز به طور منظم گزارش فعاليت هاي انجام شده را منتشر كنند . يكي از اين اهداف مبارزه با بيماري ايدز است . امروزه ايدز جان بسياري از مرردم جهان را تهديد مي كند و با وجود پيشرفت هاي فراواني در علم پزشكي ،‌ هنوز هيچ درمان براي آن پيدا نشده است و تنها راهي كه وجود دارد پيشگيري از اين بيماري است . براساس گزارش سازمان مديريت و برنامه ريزي در مورد اهداف توسعه هزاره ، در بخش مبارزه با ايدز ، دولت ايران تا تا به امروز بسيار ضعيف عمل كرده است و اين در حالي است كه تا سال 2015 يعني 1394 هجري شمسي آمار مبتلايان به ايدز بايد به نصف كاهش يابد و هم چنين روند گسترش آن معكوس گردد . بر اساس همين آمار تا امروز ميزان حمايت هاي ملي براي مبارزه با ايدز بسيار ضعيف بوده است . اما دليلش چيست ؟ متاسفانه در جامعه ما ايدز با يك نوع بدنامي عجين گشته است ، كه اين امر سبب شده تا صحبت از ايدز ، راه هاي ابتلا به آن و چگونگي پيشگيري از آن كمي دشوار گردد و اين ريشه در فرهنگ و سنت ما دارد . بسياري از كساني كه امروز به بيماري ايدز مبتلا مي شوند ، از راه هاي غيرجنسي است و اين واقعيت را بايد بپذيريم كه هر كس به اين بيماري مبتلا شد ، گناهكار نيست و اگر باور كنيم كه خود ما و حتي تك تك اعضاي خانوده ي ما در معرض ابتلا به اين بيماري هولناك قرار داريم ، آن هنگام تلاش خود را براي مبارزه با اين پديده شوم دو چندان خواهيم كرد ، كه اگر چنين نباشد آينده اي اسفبار در انتظار جامعه ما خواهد بود .

بدون شك يكي از مهم ترين راه هاي مبارزه با ايدز ، داشتن سواد جنسي است . داشتن سواد جنسي نه تنها ، به ما كمك مي كند تا از ابتلا به ايدز در امان بمانيم ، بلكه سبب خواهد شد تا از ابتلا به بسياري ديگر از بيماري هاي جنسي به دور باشيم. لزوم دانستن نكات بهداشتي در روابط جنسي ، شناخت رفتار هاي پر خطر جنسي ، داشتن درك صحيحي از روابط جنسي و مسائل روحي و رواني آن ، دانستن راه هاي پيشگيري از بتلا به بيماري در رابطه جنسي و ...... مسائلي هستند كه جامعه ما را در معكوس كردن روند گسترش مبتلايان به ايدز كمك مي كند . در جامعه ما متاسفانه به دلايل متعدد كمتر در رابطه با سواد جنسي حرفي به ميان آمده است و با يك نگاه كلي به آدم ها جامعه مي توان دريافت كه سطح سواد جنسي در آن ها  بسيار پايين تر از حد انتظار است . آن جايي كه غالبا مرز "حيا" و صحبت در مورد مسائل جنسي تميز داده نمي شود ، بايد منتظر وقايع بسياري باشيم . در حالي كه در بسياري از كشور هاي دنيا آموزش هاي جنسي از سنين پايين شروع مي شود و بسياري از مفاهيم جنسي در كتب درسي دانش آموزان آورده مي شود ، اما در ايران ، حتي در كتاب هاي درسي دوره دبيرستان هم ، حجم بسيار اندكي از مطالب به سواد جنسي و آموزش مفاهيم جنسي اختصاص دارد . و در دانشگاه ها هم تنها به ارائه درس تنظيم خانواده اكتفا مي شود و در بسياري از موارد ما شاهد آن هستيم كه حتي فارغ التحصيلان دانشگاهي ما نيز به لحاظ سواد جنسي در سطح پاييني به سر مي برند . در فضاي عمومي جامعه هم كمتر سرغ داريم كه جايي براي به دست آوردن اينچنين آموزش هايي باشد و يا بحثي به ميان آيد . يكي از بزرگتري موانع موجود ، بحث مسائل فرهنگي است . از بچگي به ما ياد داده اند كه در مورد مسائل جنسي حرفي نزنيم !؟ اگر سوالي داشتيم به زبان نياوريم !؟ و حتي ندانيم سوالات خود را از چه كسي يا كجا بايد بپرسيم ....!!؟؟ و امروز تازه داريم متوجه مي شويم كه تاوان ندانستن هايمان را چگونه بايد پس دهيم....1؟ و اگر باز هم نخواهيم بپذيريم كه يكي از راه هاي مهمي كه مارا از افتادن به چاه هاي پر خطري  هم چون ايدز نجات مي دهد ، بهره مندي از سواد جنسي است ، بايد منتظر عواقب بعدي آن باشيم .....!؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 2:17  توسط مهرداد حمزه  | 

مرتضي مميز هم پركشيد و رفت و ما مانديم .....!؟

 

حالا هر روز بايد خبر در گذشت يكي از بزرگان فرهنگ وهنر اين مملكت را بشنويم و فقط آهي از دل بركشيم و تنها كارمان اين باشد كه تاسف بخوريم و بعد هيچ و گويا اين حس مرده پرستي ما ايراني ها هم نمي خواهد دست از سرمان بردارد  و تنها.......!!!؟؟؟؟ استاد مرتضي مميز پدر علم گرافيك ايران ، با آن چهره ي دوست داشتني اش نيز ازبين ما رفت و ما مانديم تنها خاطرهاي از او . اما جالب اين است كه قطعا از اين به بعد بيشتر از او خواهيم شنيد . همين يك هفته اي كه از مرگ منوچهر آتشي گذشته است روزي نسيت كه در صدا و سيما برنامه در مورد او پخش نشود و اين سرعت برنامه سازي هم جالب است و هم تامل برانگيز . اي كاش ...... !!؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 5:19  توسط مهرداد حمزه  | 

شنبه ۲۵ نوامبر مصادف با ۵ آذر‌ ، روز جهاني منع خشونت عليه زنان است و اين مطلب با استفاده از منابع موجود نگاشته شده است براي" ناديا "كه با ناگفته هايش رفت !؟

 

نقطه ي پاياني بر يك زندگي .......

 

در پر اضطراب‏ترين سال‏هاى انقلاب در هرات به دنيا آمد؛ تحصيلات را با دو سال جهش در دبيرستان (ليسه) محبوبه هروى به پايان‏ رساند و شاگرد دانشكده ادبيات و علوم بشرى دانشگاه هرات گشت. خودش مي گويد يا بهتر است بگوييم مي گفت : از زمانى كه خودم را به ياد دارم به شعر علاقه داشتم و زنجيرهاى شش ساله اسارت دوران طالبان، كه پايم را بسته بودند سبب شدند تا با پاى قلم وارد عرصه شعر شوم و لنگ لنگان قدمى ‏بردارم. تشويق دوستان همدل دل گرمم كرد كه به اين راه ادامه دهم ولى هنوز هنگام گام زدن پاى قلم مى‏لرزد و خودم نيز. زيرا كه از لغزش ‏درين راه ، خود را ايمن نمى‏دانم كه راهى سخت در پيش است و من نااستوار قدم. با اين حال وقتي نخستين مجموعه شعرش با نام "گل دودي" به چاپ رسيد ، بحث هاي زيادي را در جامعه ادبي افغانستان ايجاد كرد. اما اين دوران چندان پا برجا نماند و  در حالی که به گفته پليس، آثار ضرب و جرح شديد در روي بدنش ديده مي شد ، جسدش را روز شنبه 5 نوامبر 2005 از منزل مسکونی اش در هرات کشف كردند. او قربانى رفتار خشونت آميز و وحشيانه همسرش گشت  و بر اثر جراحات وارده درگذشت. ناديا پس از ازدواج، کمتر در محافل شعرخوانی حضور می يافت .ازدواجش با يکی از کارمندان اداری دانشکده ادبيات که اکنون به اتهام قتل او زندانی است، باعث شد كه وي  شخصيت خود را که از دل، دل ها و دغدغه های ذاتی شاعر شيرازه يافته بود به پستوی هزار توی "زن در خانه"، آن هم هنجار زجرآوری که بافت اجتماعی هرات تعقيب می کند ببرد. و امروز ، روزى نيست كه در افغانستان خبرى درباره ايراد ضرب و شتم، تجاوز، آزار و قتل زنان به گوش نرسد و اگر ناديا، نام "همه آشنا" نمی بود، اين خبر برای مخاطبان هراتی شايد خبری تکراری جلوه می کرد. آمار بالاي خود سوزی زنان در هرات هرکدام جدا جدا نيز خبرهايی است که روزانه به گوش هر شهروند هراتی می رسد. بسيار هستند زنان و دختران جوانی که خودسوزی را راه نجات می دانند، اما ناديا خودسوزی هم نکرد.  . دكتر على احمد كاوه استاد دانشكده ادبيات دانشگاه هرات در نشستى كه به مناسبت درگذشت ناديا انجمن برگزار شده بود ، در بررسى علل كاربرد خشونت در جامعه افغانستان می‌گويد:
”حقیقت این است که اولین و مهمترین و کلی ترین مسئله‌ی خشونت برمی‌گردد به مسئله‌ی فرهنگی، در سطح فرهنگی جامعه. چون جامعه‌ی ما از لحاظ فرهنگی در سطح پایینی قرار دارد، به همین دلیل این خشونت به گونه‌ای در جامعه ما نهادینه شده این مسئله برمی‌گردد به بعضی از موضوعات روانشناختی اجتماع و جامعه ی ما. جامعه‌ی ما در طول مدت ها و حتا سده‌های زیادی با خشونت زندگی کرده، با خشونت برایش حکومت تعیین شده، با خشونت حکومت ها کنار رفته‌اند، با خشونت حکومت دیگری جایگزین آن شده است. به همین دلیل این روحیه ی خشونت و حل معضلات و مشکلات جامعه با خشونت تقریبا جایگزین راه حل‌های دیگر شده است. و این روحیه‌ی کلی جامعه است.
ناديا انجمن رفتار معمول دختران هم فصلش را نداشت، شخصيتی آرام و متين که بيشتر در سالخوردگان و تجربه ديدگان ديده می شود، در او بود. جوانان اهل ادبيات در هرات هرازگاهی محفل شعر خوانی داير می کنند و ناديا همواره اولين نامی بود که در ذهن همه برای شعر خوانی نقش می بست . او كه در هنگام مرگ بيست و پنج سال بيش نداشت ، حالا كودك شش ماهه اش بايد تمام عمر  را در حسرت به دست آوردن مهر ماردي به سر برد و نداند بنا به كدام قانون نانوشته از ديدن چهره ي مهربان مادر محروم گشته است . اکنون بعد از ناديا، زمان ورق می خورد و مرگ اين شاعر، خواب ما را آشفته تر خواهد کرد. اين را شاعران می پندارند، شاعرانی که گردش زمان و چرخش هستی را با منطقی که از شعور شاعرانه آب می خورد، محاسبه می کنند. عينک شاعران، ناديا انجمن را در چينش کلماتی که به نام او روی کاغذ آمده و در هيات هم صدايی که بر معراج کلمه به هستی مبهم ، زبان مشترک می بخشد، می بيند و حس هم ذات پنداری ای که با شاعر دارند، شاعران پستوی پستی را که در آن چهار قد زنانگی ای ، شش سوی حواس شاعر را به بند می کشد، نمی بيند. ناديا انجمن امروز در بين ما نيست و شايد هزاران ناديا در  دنيا هستند كه در اثر كج انديشي ها و تعصب هاي غلط ما در همان پستوخانه ها به  صفحات بايگاني تاريخ مي پيوندند و ما همچنان بر رفتار ناصواب خويش صحه مي گذاريم .

 

دو شعر از ناديا انجمن :

 

 

نيست شوقى كه زبان باز كنم، از چه بخوانم
من كه منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، كه زهر است به كامم
واى از مشت ستمگر كه بكوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا كه بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين كنج اسارت، غم ناكامى و حسرت
كه عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم
دانم اى دل كه بهاران بود و موسم عشرت
من پر بسته چه سازم كه پريدن نتوانم
گرچه ديرى است خموشم، نرود نغمه زيادم
زان كه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامى كه قفس را بشكافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بيد ضعيفم كه زهر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست كه دايم به فغانم

 

و شعرِي سپيد با نام فرياد بي آوا

 

صدای گام های سبز باران است
اينجا مي رسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفس هاشان سراب آغشته، سوزان
کام ها خشک و غبار اندود
اينجا مي رسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلب ها پير و ترک خورده
نه در قاموس لب هاشان تبسم نقش مي بندد
نه حتی قطره اشکی مي زند از خشک رود چشم شان بيرون
خداوندا!
ندانم مي رسد فرياد بی آوای شان تا ابر

تا گردون؟
صدای گام های سبز باران است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:45  توسط مهرداد حمزه  |