اين وبلاگ فيلتر شده و خيلي ها نميتونن به اين وبلاگ دسترسي داشته باشند. ممكنه بعضي ها كه سرعت اينترنتشون بالاست يا از فيلتر شكن استفاده ميكنن بتونن وبلاگ رو باز كنن. اما به دليل اينكه براي همه افراد قابل دسترس نيست ، ديگر در اين وبلاگ چيز نخواهم نوشت. اگر كسي مايل بود و دوست داشت مي تواند به وبلاگ جديد من سري بزند. عنوان وبلاگ جديدم هست لبخند ژوكند و ادرسش هم از اين قراره :
همواره منتظر نظرات شما هستم.
درست نمي دانم چه بايد بنويسم . تنها مي گويم دهشتناك است. اكنون كه اين پست را به نگارش در مي آورم دو شب است كه ۳۳ تن از انسان هاي وارسته اين ديار بي هيچ جرمي در بند هستند!؟ مي دانم خيلي سخت است اما مطمئن هستم كه براي اين افراد تحمل سلول انفرادي دشوار نيست ، با اين همه نگرانم ، براي همه اين ۳۳ نفر و ديگر دوستانم و واقعا متعجبم كه چگونه انسان هايي كه روحي بزرگتر از اين سرزمين دارند را مي توانند در يك سلول كوچك چند متري حبس كنند!!!؟؟ با اين همه اين روزها خواهد گذشت و سياهي بر ذغال خواهد ماند .......
اسامي ۳۳ عزيزي كه در بند هستند:
آسيه امينی، ژيلا بنی يعقوب، محبوبه عباسقلی زاده، محبوبه حسين زاده، سارا لقمانی، زارا امجديان، مريم حسين خواه، جلوه جواهری، نيلوفر گلکار، پرستو دوکوهکی،زينب پيغمبر زاده، مريم ميرزا، ساغر لقايی خديجه مقدم، ساقی لقايی، ناهيد کشاورز، مهناز محمدی، نسرين افضلی، طلعت تقی نيا، فخری شادفر، مريم شادفر، الناز انصاری، فاطمه گوارايی، آزاده فرقانی ،سميه فريد، مينو مرتاضی، سارا ايمانيان ، ناهيد جعفری، سوسن طهماسبی، پروين اردلان، نوشين احمدی خراسانی و شهلا انتصاری، شادی صدر ، شهلا انتصاری ،مرضیه مرتاضی لنگرودی
انتشار اخبار مربوط به ماجراي بهزاد ۱۲ ساله با واكنش هاي متفاوتي روبه رو بود. اكثر افراد با خواندن اين خبر ابراز تاسف شديد كردند. در حال حاضر بهزاد پس از دو هفته از بيمارستان مرخص شده و به مسئولين بهزيستي استان تحويل داده شده است. وضعيت جسمي او رو به بهبود است هر چند كه براي به دست آوردن سلامتي كامل خود نياز به زمان دارد. دو متهم پرونده دسگتير شده اند و مهرنوش نجفي راغب ،فعال حقوق بشر در همدان ، داوطلبانه وكالت پرونده بهزاد را برعهده گرفته است . دستش درد نكنه. با تمام اين تفاسير مردم همچنان منتظر هستند تا هرچه سريعتر دادگاه رسيدگي به پرونده بهزاد در اولين فرصت تشكيل شود. ما هم منتظر خواهيم ماند. هرچند كه درست نمي دانم چه سرنوشتي در انتظار بهزاد است و او كه در يك وضعيت روحي نابسمان به سر مي برد ، چه آينده اي خواهد داشت !؟
از همه دوستان به خصوص آسيه و پريساي عزيز كه در اين مدت نسبت به اطلاع رساني در مورد وضعيت بهزاد كمك كردند ، صميمانه تشكر مي كنم.
اينجا بخش جراحي بيمارستان مباشر كاشاني همدان است و در اتاق شماره يك اين بخش قرباني كوچكي خوابيده كه تا قبل از اينكه به بيمارستان بروي هرگز تصور نخواهي كرد كه عمق فاجعه تا اين اندازه سنگين و طاقتفرسا باشد، اما گويا واقعيت دارد و انكارناپذير. اين قرباني كوچك تنها 12 سال دارد و به شدت از جراحات وارده بر جايجاي بدن نحيفش ناله ميكند. اكيپي از پرستاران و پزشكان بر بالينش گرد آمده و زخمهاي بيگناهيش را به تيمار ميبندند. گويي تابلويي از وحشيانهترين نوع آزار جسمي در روبرويت نصب است، تابلويي كه نهايت زجر يك انسان را بيصدا فرياد ميزند.
بهزاد-ح پسربچهاي كه حتي نميداند و نميتواند بفهمد كه به چه جرم و چه گناهي مجازات شده است ، در حالي كه لب و زبانش را نيز سوزاندهاند و به سختي قادر به سخن گفتن است در پاسخ به اين سوال كه چرا اين اتفاق برايت افتاده است، ميگويد: ما در خانه مادربزرگم زندگي ميكنيم. خانه مادربزرگم در خضر(يكي از مناطق حاشيه اي شهر همدان) است. ولي آن روز من در خانه داييام بودم. مادرم براي انجام كاري رفت و مرا نزد زنداييام گذاشت. بعد از آن علي و مهدي با يك پيكان آمدند در خانه داييام و اجازه مرا از زنداييام گرفتند تا مرا با خودشان ببرند ولي زن داييام اجازه نداد. اما آنها به زور او را راضي كردند و گفتند ما هم مثل داداش بهزاد هستيم به ما اطمينان كنيد. با آنها رفتم. در راه به من گفتند ميخواهيم لباس و كفش برايت بخريم. بعد هم از سوپرماركت .... كه سر راهمان بود (نزديك خانه دايي) خوراكي خريدند و رفتيم خانه مهدي. علي و مهدي را از كجا ميشناختي كه به آنها اطمينان كردي؟ علي را خيلي وقت است ميشناسم. او با ما رفت و آمد خانوادگي داشت و قبلا در مغازه كابينتسازي مادربزرگم كار ميكرد ولي مهدي را نميشناختم فقط ميدانستم دوست علي است. چند روز پيش آنها بودي؟ مادرش ميگويد: سه شب ولي خودش با عصبانيت و پرخاش به مادر ميگويد: چهار شب. در اين مدت چه كار ميكرديد؟ روزها با ماشين دور شهر ميگشتيم و شبها به خانه ميآمديم و آنها شروع ميكردند به مواد كشيدن و بعد با اولين دودي كه ميكشيدند شروع ميكردند به كتك زدن من.
با چه چيز كتكت ميزدند؟ ميگويد: با چاقو، سيخ داغ كراك، با مشت و لگد، حتي هر وقت با هم دعوا ميكردند باز هم مرا ميزدند. تمام صورت بهزاد حتي روي پلكها و لب و دهانش را با سيخ داغ كراك آنچنان سوزاندهاند كه تنها شيار باريكي از چشمهايش معلوم است كه آن هم در اثر جراحت در وضعيت بسيار بدي قرار دارد. انگشتهاي دستش را با پتك شكستهاند و تمام ته سيگارهايشان را روي بدن مخصوصا قسمتهاي ..... بدن خاموش كرده و جا و اثر تزريق فراوان كراك و چاقو بر گردن و گوش و پا و ديگر قسمتهاي بدن او بسيار دردناك و دلخراش خبر از فجيعترين برخورد جنسي و جسمي را ميدهد كه حتي با وجود چند بار جراحي، هنوز در وضعيت بحراني به سر ميبرد. بهزاد در ادامه ميگويد: ميخواستند سرم را ببرند ولي چاقو كند بود نتوانستند. چه مواقعي بيشتر اذيتت ميكردند؟ هر وقت مواد بيشتر ميكشيدند به جان من ميافتادند. ميداني چه موادي ميكشيدند؟ ميگفتند كراك، گراس، تمجيزك، آنها سيخ را داغ ميكردند و مواد را با آن، آب ميكردند و ميكشيدند بعد با سيخ داغ صورت و بدن مرا ميسوزاندند. او اين نام ها را از خود آنها شنيده است. بهزاد مي گويد آنها هر وقت مواد مي كشيدند مرا لخت مي كردند و از مخرج من به عنوان جا سيگاري استفاده مي كردند . هم چنين بعد از آن مرا به حمام برده و با استفاده از صابون و شامپو به من تجاوز مي كردند. و مرا تهديد به مرگ مي كردند. يكي از فجايع رخ داده آثار بريدگي برروي بيضه هاي بهزاد است . آنها همچنين اقدام به سوراخ كردن زانوها و بازوهاي و قسمتي از شكم بهزاد با نوك تيز چاقو كرده اند.
درس ميخواني؟ تا كلاس چهارم درس خوانده و ترك تحصيل كردم. چرا؟ چون اسبابكشي كرديم يك مدت از اينجا رفتيم كرج و بعد رفتيم تهران. من هم جا ماندم.
با توجه به اوضاع روحي و جسمي بسيار نامطلوب اين قرباني بيگناه پاي صحبت مادر او نشستيم. مادر بهزاد ميگويد: سه فرزند دارم، دو دختر شانزده و چهارده ساله و بهزاد كه بچه كوچكم است. 10 سال پيش به دلايلي از پدر بچهها جدا شدم. بچهها تا چهار سال پيش با پدرشان زندگي ميكردند و از آن به بعد يكي يكي از دست نامادري فرار و به طرف من آمدند، من هم مادر بودم و نميتوانستم رهايشان كنم، درآمدي هم نداشتم. براي همين مادرم سرمايهاي جور كرد و يك كابينتسازي راه انداختيم. بعد هم علي (همين پسر كه اين بلا را سر بچهام آورده) و از آشناهاي خانوادگي ما بود گفتم بيايد اين مغازه را به خاطر بچههاي من اداره كند. علي هم پذيرفت، خود من هم در مغازه كار ميكردم. ما الان هفت سال است همديگر را ميشناسيم براي همين به او اعتماد كرديم. چند سال با هم كار ميكرديد؟ دو سه سال، بعد از آن هم رفت و آمد خانوادگيمان ادامه داشت. در مدت نبود فرزندتان با توجه به اينكه ميدانستيد با علي است چرا سراغش را نگرفتيد؟ به خاطر اينكه به او اعتماد داشتم. آيا اعتماد صرف، براي آزاد گذاشتن يك پسربچه با چند جوان آشنا كافيست؟ اين سوالي بود كه بيجواب ماند. گويا سه سال پيش در زماني كه بهزاد 9 سال داشته است به عنوان بچه خياباني تحويل بهزيستي شده است بعدا از آنجا هم فرار ميكند، آيا اين درست است؟ بله اين زماني بود كه دو تا خواهرش برگشتند پيش من. او هم به دنبال آنها دلتنگ ميشود و اقدام به فرار از خانه ميكند كه نزد ما بيايد و ماموران او را دستگير ميكنند.
و در نهايت بهزاد پسربچه دوازده ساله همداني را مجرمان در شرايطي مقابل بيمارستان مباشر رها كردند كه سر و صورت او را زير شال و كلاه موتور سواري پوشانده و به او گفته بودند اسمي از ما نبري و نگويي كه ما اين كار را با تو كردهايم فقط بگو تصادف كردهام. كه در همين گير و دار مامور بيمارستان به مجرمين مشكوك و با رويت صورت بهزاد بلافاصله دنبال آنها ميرود كه در اين حين علي- ر 22 ساله را دستگير و مهدي- ن 18 ساله متواري ميشود.در طول اين چند روز كه او در بيمارستان بوده است دادستان استان، مسئولين استانداري همدان، مسئولين نيروي انتظامي، كارشناسان ستاد پذيرش سازمان بهزيستي استان، كارشناسان پزشكي قانوني و ديگر مسئولان ذيربط نيز بر بالين اين قرباني كوچك حضور يافته اند و پرونده با دستور مستقيم دادستان در حال پيگيري است.
درحال حاضر اوضاع روحي بهزاد بسيار خراب است و هذيان مي گويد ، شب ها تا صبح مدام از خواب مي پرد و التماس مي كند كه مرا نكشيد ، سيخ داغ نه ، مرا نسوزانيد.
با تشكر از خانم ژيلا اتابكي كه اطلاعات خود را در اين زمينه در اختيار گذاشتند.
آنقدر اين چند روز سرم شلوغ بود كه خيلي چيز ها را يادم رفت. حالا هم تا يادم نرفته چند نكته را مي نويسم:
۱ ـ چند روز پيش سالگرد مرگ فروغ بود و من قرار بود در مورد او چيزي در اينجا بنويسم . فرصت نكردم ، اما حتمن خواهم نوشت و تا يكي دو روز ديگر آن را در وبلاگم قرار خواهم داد.
۲ ـ انگار ديگر قرار نيست ما خبر خوبي بشنويم . هفته گذشته به دلايل واهي تشكل باد و باران را كه در زمينه حقوق زنان در همدان فعاليت مي كرد ، تعطيل كردند. يكي از اتهامات وارده به اين تشكل برگزاري مراسم روز جهاني منع خشونت عليه زنان است.....!!!؟؟؟
۳ ـ با هر ترفندي بود از برگزاري مجمع عمومي و انتخابات جديد خانه سازمان هاي غيردولتي استان همدان جلوگيري به عمل آوردند ...!!؟؟ ما هم شديم چوب دوسر طلا !؟ و خستگي ده روز دوندگي بر تن مان ماند. هر چند تا بوده همين بوده و كار فرهنگي و داوطلبانه كردن در اين مملكت چيزي شبيه آب در هاون كوبيدن است !؟
۴ ـ امروز ماجراي آزار و اذيت يك كودك ۱۲ ساله را از يكي از بچه ها شنيدم . موضوع را كمي پيگيري كردم. يك فاجعه است و بسيار دهشتناك . حتمن در روز هاي آتي از بهزاد ۱۲ ساله خواهم نوشت و اينكه گاهي آدم ها چقدر پست مي شوند و دست به اعمالي ميزنند كه بازگو كردن آن نيز كار سختي است.
۵ ـ گويا ماموران دستگاه هاي امنيتي و اطلاعاتي با ورود به مركز فرهنگي زنان ، اقدام به ضبط اموال و اسناد اين مركز كرده اند، بد نيست به اطلاعيه مزكز فرهنگي زنان نگاهي بياندازيد . تداعي آزاد
فعلا همين ۵ نكته در ذهنم بود تا خبرهاي تكميلي آنها ........
دیشب داشتم از سیمای اسلامی! اختتامیه فیلم فجر رو تماشا می کردم . خیلی جالب بود ، البته مراسم نه بلكه حواشي آن و نحوه پخش مراسم از سيماي اسلامي ايران !؟ چند تا نكته بود كه تصميم گرفتم اينجا بنويسم:
۱ـ طبق معمول هر خانمي كه براي گرفتن جايزه به روي سن مي آمد ، دوربين هاي سيما همه جا را از سقف گرفته تا كف زمين و ديوارهاي تالار وحدت و نمايي از تماشاگران نشان مي دادند به جز كسي قرار است جايزه بگيرد. من فقط صداي باران كوثري را شنيدم و بقيه هم تنها شبه اي سياه و نيمه رنگي از آنها ديدم......!!؟؟
۲ـ در انتهاي برنامه تهيه كننده فيلم اخراجي ها ، مسعود ده نمكي را به روي سن فرا خواند تا جايزه خويش را به او اهدا كند ، او هم با حالتي عصباني روي سن آمد و از ناداوري ها سخن گفت. سیمای محترم حرف ها و حركات او را كامل پخش كرده و حسين پاكدل و پرويز پرستويي نيز به او تكه اندازي كردند. كاري به سابقه ايشان ندارم ، اما حالا هم كه يكي پيدا شده مي خواهد روش قبلي خود را اصلاح كند ، ما نمي توانيم او را تحمل كنيم . من فيلم اخراجي ها را نديدم اما اقبال ۹۰ درصدي تماشاچيان نشان از موفقيت اين فيلم دارد . شايد ما هم بايد به برخي از داوري هاي جشنواره شك كنيم ......!؟
۳ ـ اگر در تالار وحدت اتفاقاتي مي افتد كه مردم نبايد آنها را ببيند و فضا به شكلي است كه به قول اين دوستان آلوده به گناه و معصيت بوده و احتمال به گناه افتادن ديگران نيز وجود دارد ،حضور برخي نيروهاي انقلابي و بيسجي و حكومتي در چنين جمعي آن هم در رديف هاي جلو جاي بسي تامل و سوال دارد......!!!؟؟؟
۴ ـ يك نكته بي ربط : روزي يكي از روحانيون در سيماي استاني ما مسئله مي گفت ، كه اگر زني پشت بلند گو صحبت كند ، مولودي يا نوحه بخواند و مردي صداي او را بشنود و بعد دست به معصيت زند ، گناه اين معصيت بر گردن آن زن است كه صدايش از پشت بلندگو پخش مي شده است. ( فكر كنم صدا وسيما هم مي خواهد گناه معصيت مردم ايران بر گردن بازيگران و هنر پيشگان و كارگردانان زن سينما نيفتد. )
و اين ها همه خير است
درست شبيه من و تو
شبيه آدم هاي غيرمقوايي
به رقص بر مي خيزند
از هيچ شان به وجد مي آيند
و از وجدشان به اشك مي نشينند
نگاه كن!
تنها تفاوت مان
سه حرف است
و تشابه مان بسيار
با گذشت حدود سه ماه از آغاز به کار کمپن یک میلیون امضا برای برابری در همدان ، زنان و مردان آزادی خواه همدانی مشتاقانه به کمپین آری می گویند. در حالی که در ابتدای راه تنها ۱۵ نفر بودیم ، الان این تعداد به ۲۰ نفر رسیده است و افراد مشتاق دیگری نیز خواهان پیوستن به کمپین هستند.این کمین با قدرت تمام به کار خود در همدان ادامه می دهد و دوستان عضو کمپین درصدد هستند تا فعالین حقوق بشر چندین شهرستان استان را نیز به جمع حاضرین در کمپین اضافه کنند و ما مطمئن هستیم که در آینده ای نزدیک همه ی انسان های آزادی خواه استان یک پارچه فریاد برابری سر خواهند داد. تاکنون آمار دقیقی از تعداد امضا های جمع آوری شده به دلیل پراکندگی برگه ها در دست دوستان وجود ندارد اما استقبال گروه های مختلف مردم بیش از حد تصور است. مردم جزوه های آموزش کمپین را با دقت می خوانند و آنها را در بین خودشان دست به دست می چرخانند ، به طوری که گاها با افرادی برخورد می کنیم که تصور بر این است خبری از کمپین ندارند ، اما آنها جزوه های کمپین را خوانده و با جدیت اخبار کمپین را دنبال می کنند! با کمک چند اسپانسر کوچک و پول هایی که از خود افراد حاضر در کمپین جمع آوری شده است تا کنون بیش از ۵۰۰ نسخه از دفترچه های کمپین تکثیر شده و در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است. برای من و دوستانم همین بس که در حرکتی مشارکت کرده ایم که بزرگترین حرکت مردمی جنبش های اجتماعی در ایران است. کمپین یک میلیون امضا پاسخی قاطع است برای فاصله عمیق بین فعالان مدنی به ویژه جنبش زنان با توده های مردم است که شروعی بزرگ خواهد بود برای حرکت های آتی. برابری همه انسان ها آرزوی دیرین ماست.
به سایت کمپین سر بزنید